دغدغه های نسرین رضایی

سایه های رنگی

 
سفر به سوریه
نویسنده : نسرین رضایی - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
 

 

قسمت دوم

متاسفانه زمانی به این شهر رسیدیم که پاسی از نیمه شب گذشته بود و تمام جذابیت این شهر که در مراکز خریدش بود به این واسطه از بین رفته بود .

در مسجدی که متعلق به اهل تسنن بود نماز خواندیم و بعد از آن صرف شام و اینبار آماده شدیم برای گذشتن از مرز سوریه ...

نزدیک نماز صبح بود ...

اینجا مرز میان ترکیه و سوریه است ... ساعتی را آنجا بودیم . بعد از اقامه نماز باز هم این جاده بود که همسفر گرم و دلنشین بی قراریمان بود .

ساعت 11:30 به وقت سوریه بود که وارد دمشق شدیم . ..

آنچه در یک نگاه می شد به وضوح مشاهده کرد . اختلاف ظاهری بود که ساختمانها و خیابانهای این پایتخت با شهرهای ایران داشت . البته سبک ساختمانها منحصر به فرهنگ عرب و منطقه غرب خاورمیانه بود . ساختمانهایی بتونی و مقاوم اما انگار این کشور با قرن 21 فاصله ها داشت و گویی هیچ عجله ای برای رسیدن به آن نداشت .

وضعیت بهداشت در آن چندان مناسب نبود و از آن اصراری که شهرهای ترکیه جهت نزدیک کردن ظاهر شهرهایشان به غرب و پیشرفت و تجدد داشتند در اینجا خبری نبود .

خیابانها را گذراندیم تا به منطقه ی زینبیه وارد شدیم .

معمولا زائرانی که از مرز زمینی وارد سوریه می شوند در زینبیه مقیم و آنان که از مرز هوایی ،‌در اطراف میدان مرجع که به حرم حضرت رقیه نزدیکتر است ساکن می شوند .

 

شهر در این منطقه بافتی محقرانه و گویی رسیدگی به این قسمت خیلی کمتر از جاهای دیگر بود . جمعیت در آن بیشتر و در بدو ورود چهرای به هم ریخته و نامنظم به چشم می خورد .

بعد از توقف اتوبوس همراه با چمدانهایمان وارد خیابانی نسبتا باریک شدیم و در اواسط آن چشممان به هتلی تازه ساز و یا جدیدا باز سازی شده و نسبت به مابقی مرتب تر شدیم به نام الموسوی للاقامه . چند پله بالا رفتیم و دقایقی را در لابی هتل به منظور مشخص شدن اتاقها به انتظار نشستیم .

تقریبا با چهره ی همه ی همسفرهایم آشنا شده بودم و برخی را به نام می شناختم .جمعیت کاروان نسبتا کهن سال بود و به زحمت می شد چند جوان در آن یافت . به همین واسطه سعی می کردم علاوه بر کمک به جده خودم چند نفر از آنان را هم کمک کنم که البته همین امر موجب محبوبیت من در کاروان شد و احساس غربتی که داشتم از میانشان رفت .

... و اما سوئیت ما اتاقی سه تخته بود با یک پنجره بزرگ که همیشه روی آن را پرده ای قهوه ای پوشانده بود .

استراحت نکرده  غسل زیارت کردم و دوان دوان خودم را همراه جده ام به حرم حضرت رساندم . هیچ در اطرافم نمی دیدم . فقط انتهای خیابان گنبدی طلایی بود که مانند آهن ربا مرا بخود می کشاند .ساعت اذان بود و انگار اذان طور دیگری بود . اشک امانم نمی داد در مصلی جمعیت موج می زد . هر طور که بود جایی پیدا کردم و به نماز جماعت ایستادم . جده ام برای باز گشتن به خاطر ازدهام جمعیت بی قراری می کند و برگشتیم به هتل ...

یکی از همسفرهایم به نام افسون که تا پایان سفر همدم صمیمی من بود بعد از صرف ناهار و استراحت حدود ساعت 17 به سمت حرم حضرت زینب (س) مرا همراهی کرد .( افسون مقیم اصفهان بود ولیکن به عنوان خادم حضرت شاه رضا (ع) برادر امام هشتمین (ع) روزهایی را به خدمتگذاری در آن حرم به قمشه می آمد .)

... و اینبار کمی می توانستم به اطرافم دقت بیشتری کنم . بعد از گذشتن از خیابان باریک محل اقامت وارد شارع اصلی که در انتهایش گنبد طلایی دخت فاطمه (س) در حال طلوع بود شدم . در شارع اصلی دست فروشان امان از حرکت زائران می گرفتند  و اغلب به زبان فارسی با لهجه عربی آنن را دعوت به خرید اجناس چینی شان می کردند .مغازه های پارچه فروشی در دو طرف این خیابان قرارداشت و هیچ خودرویی اجازه تردد در آن را نداشت .

بعد از گذشتن از این خیابان وارد حرم دلربای عارفه آل محمد (ص) شدیم . در سمت چپ درب ورودی ، همان مصلیی بود که نماز ظهر را در آن بجا آوردم . در اینجا نمازهای یومیه ، دعای کمیل و ندبه و ... می خوانند و زمانی که مراسمی از آنچه گفتم درش برقرار نیست بسته است . از آن گذشتیم . چیزی که دل را قرار نمی داد صحن اصلی حرم بود . درست از درب ورودی می شد ضریح زیبا و دلربا را به تماشا نشست . هر چند که فاصله زیادی بود .

قدمهایم یارای حمل چشمان سنگین و بغض آلودم را نداشتند . دقایقی دق الباب کردم و بانوای کاروانهای ایرانی که در صحن مشغول مداحی بودند کمی دلم را سبک کردم و گامهایم را التماس می کردم تا به سمت ضریح جان جانان مرا ببرند .

چقدر غربت از آسمان می چکد ... باورم نمی شود که طلبیده شده ام ای دختر علی (ع) . درونم غوغا شروع به باریدن گرفت و انگار در آسمانهای مه آلود حرکت می کردم . هیچ چیز درک نمی کردم و با تار تار وجودم تنین  موسیقیایی صحنه بهت زده زندگیم را نجوا می کردم .

لبیک یا زینب کبری (س) ،‌لبیک ای قهرمان کربلا

 هر چه نزدیکتر می شدم گرمای جگر شاهد صحرای کربلا جگرم را پاره پاره می کرد  و من شرمنده تر از گام قبلیم حوس می کردم آب شوم و با تمام وجود از چشمانم بیرون بزنم آری تنها اشک بو د ،‌زلالترین و پاکترین عنصری که با خود داشتم . تا از چشمه سار وجودم قربانی این بزرگ بانوی آل رسول کنم . دوست داشتم فریاد بزنم تا آتشی  که در درونم شعله ور شده بود به آسمانها زبانه کشد . دوست داشتم زنجره از زنجیر زمان برکشم و تاریخ را در نوردم و چونان کنیزکان بی بی ،‌فدایی ولایت شوم . .. نیرویی مرا در صحن نگه داشته بود . انگار باید باورم می شد که بر کاخ ارغوان فام و زبرجد نشانی وارد شده ام که بلندایش عرش را پاره کرده بود و آنگاه دست بر سینه کوفتم و اذن دخولش را تلاوت کردم . سلول سلولم سوزش داشت عجیب  از آنچه تنها شیعه لمس می کند و می فهمد .

.

.

.

گامهایم سبکتر شد ...

 وارد حریم شدم

دست در پنجره های ضریح انداختم و قلبم چنگی زد بر قبرمیان ضریح و پنجره ها گشوده شدند ...

سر بر دامنی نهادم که پرورده ی دستان زهرا (س) بود . بیش از کوچکیم گریه کردم . اشکهایم انگار ارداه کرده بود تا ابد بر گونه ام بنوازد و دل نیز طبل زنان همراهش بود .

هیچ چیز دیگر برایم جذابیت نداشت .

اینجا انتهای دنیای من بود ...

 


یولمعرفی وبلاگ:

این وبلاگ در سال 1385 به همت و تشویق استاد گرامیم دکتر سید احمد مهدی شمس راه اندازی شد . از آنجایی که فن آوری های ارتباطی و اطلاعاتی و از جمله اینترنت محیطی مناسب برای رشد و تعالی جنبه های مختلف انسانی است و در عین مفید و سودمند بودن آن ، دارای مضرات خاص خود می باشد ، مایل بودم در راستای کاربرد صحیح و مناسب از این فناوری اطلاعاتی ( رسانه اینترنت ) و کمک به افزایش بصیرت در فضای مجازیم به منظور تولید ، تبلیغ و تأکید بر محتوای فرهنگ ناب مختص زن ایرانی اسلامی با بهره گیری از امکانات و یافته های گذشته ام از فرصت پیش آمده استفاده بهینه را ببرم که امیدوارم به این هدف ظرف این 4 سال رسیده باشم .

محتوای این وبلاگ پیشتر مختص به حضور پر رنگ زنان در عرصه اجتماع بود و هم اکنون علاوه بر این موضوع به روشنگری و بصیرت رسانی که مهمترین مساله اجتماعی، سیاسی، فرهنگی است پرداخته می شود . چرا که سلاح این جنگ، اطلاعات درست و کافی است .

لذا بدور از فضای تعصب آلود و با رعایت ادب و آداب  در برخی از پستها به بحث نشسته ام .

خیال باطلعناوین مطالب وبلاگ :

http://rezaee1982.persianblog.ir/archive/

مژهپیشنهاد نویسنده برای مطالعه:

غیبت یا غربتی قریب

دل را ز علی اگر بگیرم چه کنم ...

علی (ع)  اگر آنروز مصلحتش در سکوت بود امروز علی سپر زهراست ...

اندر جواب بیانیه خانم زهرا رهنورد

 اندر جواب بیانیه شماره 17 مهندس میر حسین موسوی
کسانی که کافر شدند ، برای آنان تفاوت نمی کند که آنان را از عذاب الهی بترسانی یا
 نود سیاسی دردی را دوا نمی کند به فکر نود فرهنگی باشیم...
 شهادت زیبا روی با وفا


 
comment نظرات ()
 
 
 



كد آهنگ

كد موسيقی