دغدغه های نسرین رضایی

سایه های رنگی

 
سفر به سوریه
نویسنده : نسرین رضایی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
 

 

 

قسمت اول

 

 

پنج شنبه بعد از ظهر گرم خرداد ماه بود که عزم سفر به سمت دیار و موطنم کردم .

 ***

سفرم را می بایست از زادگاهم شروع می کردم . می بایست کودکیم را انگار با خود همسفر می کردم . انگار می بایست خاک موطن و زادگاهم را می بوسیدم و آنگاه رخت سفر می بستم .

***

شامگاه شنبه 22 خرداد بود ...

ساعت حدود نیم شب ...

این خنکای سرزمین نیمه کویری مادریم ،‌زادگاهم قمشه  بود که مرا بدرقه می کرد .

در خلائی سرد به گرمای آغوشی دعوت شده بودم که بر مصائبش بیست و اندی سال گریسته بودم .

آیا باید باور کنم ؟ در همهمه ی افرادی که آشناییت با آنها غریبه بود ،‌دیده بوسی ها و دست تکان دادنها ،‌التماس دعا گفتن و بوسیدن کسانی که تو را بیشتر در نا باوری سفرت کمک می کردند . ..

در چند صدمتری زمین گیج می زدم . زمین برایم جایی نداشت . انگار داشتم پرواز می کردم .

 انگار باید اوج گرفتنم را باور می کردم .

ثانیه ها مثل ساعتها می گذشتند تا اینکه با حرکت ماشین قلبم به تپش افتاد و نفسم به شماره ...

***

به نام خداوندی که منت نهاد و سلامتی و جوانی عطا فرمود و شاکرم که رخصت داده شد و روزیم قرار گرفت زیارت عمه سادات ،‌ام المصائب ،‌زینب کبری بنت رسول الله که سلام خدا بر او و بر خاندان مطهرش باد .

حکمتش در چیست ؟

لطف و اراده ی الهی مرا به عنوان زائر اسوه صبر و مقاومت و شکیبایی و حضرت رقیه نازدانه امام حسین (ع) برگزیده و اولین زیارت من بعد از امام هشتمین و خواهر بزرگوارشان حضرت فاطمه معصومه (س) بارگاه عارفه ،‌فاضله ،‌رشیده ،‌عالمه ی کامله حضرت زینب (س) بود .

بی شک اسباب سفرم را دعای دوست بزرگوار و صمیمیم که ماهها پیش شرف حضور به بارگاه حضرتش را داشت و نائب الزیاره ام بود و دعای خیر پدر و مادر دلسوز و فداکارم و مرحون اندک کمکم به جده ام در زمان نقاهتش می دانم . باشد که به واسطه نائب الزیاره والده مکرمه ام و ابوی بزرگوارم این زیارت مورد قبول حق واقع گردد.

فالله خیر حافظا و هو الرحم الرحمین

جاده ای صاف و ممتد بود که از کنار چشمانم شتابزده می گذشت و گیسوان سیاه شب بر دشتها سایه انداخته بود ،‌اما می شد کوهها را دید و هوا را لمس کرد ،‌ستاره ها را چید و صدای حرکت را شنید . اینها نشانه های بیداری من بود تا زمان بیداری

...

نماز صبح را در مجتمع مهتاب بعد از شهر قم خواندیم و صبحانه را حدود ساعت صبح در پارک زیبایی ما بین تهران و کرج نوش کردیم .

مسیر ما از تهران می گذشت و تصمیم گرفتم در راه بازگشت ، همینجا نقطه پایان سفرم باشد .

از قزوین که گذشتیم و تاکستان مهمان زنجان بودیم برای اقامه صلاه نیمروز و صرف طعام . میانه و بستان آباد در ادامه راه منتظر ما بودند تا تبریز رونمایی کرد . شهری بزرگ و وسیع و در عین همین احوالات مدرن . برجها بر زمین کوفتته شده و بر زیبایی آن چندان افزوده . آب و هوایی در آن فصل معتدل و دلنشین . تبریز که رهایمان کرد ، عصرگاهان را در شهر صوفیان گذراندیم . ساعتی برای رفع خستگی راه و تمدد قوا لازم بود تا بتوانیم مرند و ماکو را به قصد مرز بازرگان طی کنیم ...

در مرز نماز بود و شام . ساعت 23:30 بود که اقامتی نسبتا کوتاه کردیم تا مراحل گذر از مرز محیا شود  و زمان در ایران یک و نیم ساعت پیش تر از ترکیه بود . با هر مصیبتی بود از مرز گذشتیم و ساعت به مرز 5 بامداد نزدیک شد ...

***

در یکی از اتراق گاههای بین راه به مشقت وضویی ساختیم و نمازی گذاردیم .

بعد از اینکه از مرز گذشتیم تازه داشت باورمان می شد که کشورمان چه نعمتهایی را ارزان ارزانی می کند...

اولین شهری که در ترکیه در مسیرمان بود دوغو بایزیت بد .  شهری که امام خمینی بعد از تبعید بر آن قدم گذاشته بود و بعد از این شهر خواب مرا در ربود .

صدای دریاچه وان بود که از خواب اتوبوسی بیدارم کرد . اینجا دریاچه وان است . خداوند انگار که نقاشی کرده بود این دریاچه را . بسیار زیبا و البته مدیریت توریستی و گردشگری ترکیه هم الحق زحمت کشیده بود و دریاچه در حاشیه شهر آدل جواز واقع بود . چیزی که در این کشور چشم نواز است نظم در زراعت و منابع گردشگریش است . صبحانه را مهمان دریاچه بودیم.

دریاچه آرام بر ساحل دستی می کشید و دوباره ... گویی خسته نمی شود . سنگهای کف دریاچه با تو حرف می زدند . آسمان صاف بود و این پاهای من بود که دل به امواج کوتاه سپرد و تر شد .

از جاده ای نسبتا باریک دریاچه را دور زدیم و آنگاه مزارع طلایی گندمزار تا چشم کار می کرد خودتمایی می کردند . انگار از دریاچه ی آبی به اقیانوسی طلایی راه یافته بودی . خانه های ترکیه در شهرها آپارتمانی و اغلب با تمایی از سیمان پوشیده و با رنگهای شاد رنگ آمیزی شده اند .

در مصافت بین شهرها نمایشگاههای خودروسازی شرکتهای بزرگ در امتداد هم قرار داشتند و محصولات خود را عرضه می کردند.

بتلیس هم به پیشواز ما آمد . شهر جالب و دیدنی بود . این منطقه بی شباهت به آب و هوای سبز شمال ایران نبود . کوچه هایش همه سنگفرش و نزدیکی فرهنگی را احساس می کردم . سیلوان ،‌دیابکر ،‌سیروک و بالاخره سانی اورفا . سرزمینی که ابراهیم نبی در آن متولد شده و امتحان شد.

***

در مکانی روبروی پارک ایرانیان خودرو متوقف شد و برای دیدن این مکان معنوی قدری می بایست پیاده روی می کردیم . پارک زیبایی بود و توریست های بسیاری را با مذاهب و فرهنگهای متفاوت در خود جای داده بود .

چمن ،‌درخت ، دریاچه های دست ساز و کوه همه در یک صف بر زیبایی این قسمت می افزودند و حکایت بر بی نظیری و یکتایی خدا داشتند .

گنبد و مناره هایی بلند در نزدیکی کوه سخره ای ،‌منجنیق هایی که با آن آتش به سوی ابراهیم پرتاب کرده بودند که همان آتش گلستان شد و سر سبزی امروز این منطقه روایت از این واقعیت است .

چه کسی هست که داستان گلستان شدن آتش بر خلیل الله را نداند . اینجا همانجاست که خداوند قدرت خود را نمایان کرد . اتکال و اعتماد به خداوند نتیجه ای جز نمایش قدرت آفریدگار و رفاقت خالق را نمی بایست .

از دربی وارد شدیم بعد از گذشتن از یه راهروی سه متری وارد محوطه ای که سقفی کوتاه داشت شدیم . سالنی حدودا 100 متری که در انتهای آن شیر آبی به منظور وضو گذاشته بودند . در دل این فضا درست روبروی درب ورودی غاری کوچکتر در ارتفاع یک و نیم متری پایین تر از آنجایی که ایستاده بودم وجود داشت که باشیشه پوشانده شده بود و گویا زادگاه پیامبر دوست بود . در محوطه ی غار مانند بیرونی نماز خواندیم و بازگشتیم و خداوند را به ابراهیم نبی قسم دادیم که آمرزشش را روزیمان کند .

در اینجا قیت اقلام از میوه گرفته تا پوشاک کمی گزاف بود . به ما گفته بودند که شهر بعدی مرکز خرید ایرانیان است . شهری به نام قاضی انتپ.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 



كد آهنگ

كد موسيقی