دغدغه های نسرین رضایی

سایه های رنگی

 
يه سنگ از روم قل خورد و رفت ...
نویسنده : نسرین رضایی - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳
 

یکی بود یکی نبود ، وقتی این یکی بود اون یکی نبود ...

روزی روزگاری در کنار یک شهر بزرگ کوهی بود سر به آسمان افراشته ، کوهی که از آرزوهای مردم اون دیار درست شده بود ، یه بوته کوچولوی نسرین در دامنه این کوه بزرگ روئیده بود ... خدا بهش از آسمون آب می داد و از زمین غذا می گرفت تا این بوته کوچولو بزرگ و بزرگتر شد ...

همه سبزه ها و  سخره ها دوست داشتن در کنارش باشن  ، یه روز یه سنگ بزرگ که چند قدم اون طرف تر قرار داشت چشمش به این گل که افتاد تو دلش آرزویی که همه می کردنو کرد . گفت : خدایا میشه منو پیش این گله قرار بدی این گله می تونه با ریشه هاش به من استقرار بده من در برابر خیلی از سختی ها و فشارها ، زمین لرزه ها ، سیل و اینا از خودم قدرت ندارم ، ریشه های این گل قشنگ می تونه به من کمک کنه منم می تونم سایمو بهش ببخشم ، ازش محافظت می کنم ، نمی زارم حیونای وحشی بهش آسیب بزنن ...

هر روز صبح که پا می شد نماز بخونه ، یه سلام و احوال پرسی هم با بوته می کرد . یواش یواش تو دل خانم گله جا کرده بود و فکری که تو سرش بود رو بهش گفت : بوته گل یذره فکر کرد و با تمام سختی هایی که می دونست با اومدن سنگ در کنارش ممکنه به سراغش بیاد ، قبول کرد که تا آخر عمرش اون سنگ بشه سایه سرش ...

دوتایی شون از خدا خواستن که تقدیر اونا  رو در کنار هم قرار بده ، خدا هم که خیلی مهربونه کمکشون کرد ... سنگه قل خورد و رفت پیشه بوته نسرین ...

روزها به سختی و خوشی از پی هم می رفتند اونقدر گله عاشق شده بود که یک لحظه نمی تونست دوریشو تحمل کنه ، اونقدر که تمام برگها و ساقه هاشو دور تا دور سنگه کشیده بود ... براش هر روز گل می داد !!! باهاش حرف می زد ، درد و دل می کرد ، سنگه هم سایشو نصف روز به بوته گلش می داد ، اما نصف روز از اون می گرفت ...

این اواخر بارون خیلی اومده بود ، پایه های سنگ هی شل تر و شل تر می شد ، اما گلش ریشه هاشو زیر سنگه می فرستاد تا سنگش کنارش بمونه ، ساقه هاشو دور گلش می پیچید که نکنه سنگشو از دست بده ، شاید اینجا سنگش مقصر نبود ... باد و بارون دست به دست هم داده بودن و هی سنگرو هل می دادن و سنگ همین که جا به جا می شد ریشه و ساقه و گلهای اون بوته رو خورد می کرد و می شکوند ... از بوته قشنگ ، فقط گاهی صدای آخ ... به گوش می رسید و همین ... تحمل کرد و برای موندن سنگ تلاش کرد . بوته دیگه نمی تونست بدون اون زندگی کنه . دیگه دستی براش نمونده بود که بتونه سنگو نگه داره ، همش یا زیر سنگ له شده بود یا شکسته بود ، هیچ صدایی توی کوه شنیده نمی شد جز گاهی صدای گریه و خدا خدای بوته و سنگ ...

یه روز از همین روزا دو تا بچه بازیگوش که از پایین کوه به سمت بالا میومدن یک مرتبه متوجه سنگه شدن ، ازش خوششون اومد و با لگد اونو به سمت پایین هولش دادن ...

سنگ دیگه تحملش تموم شده بود ... با کوچکترین ضربه کودکانه کاملا روی بوته نیمه جون قل خورد و به سمت پایین حرکت کرد ...

  چه صدای دلخراشی ... این صدای شکستن و له شدن عشق بود که فضای کوه رو پر کرد نه صدای له شدن ریشه و برگ و شکوفه های نو رسته بوته ...

بوته همه روزایی که از اول آشنایش با سنگ پیش اومده بود ، تمام روزایی که خنده جفتشون تو گلوی باد می پیچید ، مثل رویا جلوی چشمش رژه می رفتن ...

 ابرو هاشو درهم کشید ، چشمشو باریک کرد تا صحنه آخر رو با دقت ببینه ، آره درسته دیده ...

از روی وجود نیمه جون عاشقش ... یه سنگ رد شده ...


 
comment نظرات ()
 
 
 



كد آهنگ

كد موسيقی