دغدغه های نسرین رضایی

سایه های رنگی

 
خونبهای شهیدان حجاب است ...
نویسنده : نسرین رضایی - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧
 


 
comment نظرات ()
 
 
شباهت دو پرونده در ذهنم ...
نویسنده : نسرین رضایی - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢
 

به نظر من این نامه را می شود  از چند زاویه عمیقا مورد بحث و بررسی قرار داد . چرا که به اعتقاد بنده این یک نامه معمولی و یا دعوت ساده نیست .

 

اول اینکه این نامه به دستخط آقای رضایی نوشته شده و چرا ؟

دوم اینکه ظاهرا  به خواسته آقای حسن واعظی بوده .

سوم اینکه حسب الامر آقای هاشمی بوده .

چهارم این نامه خواستار قبح شکنی بوده ولو اینکه آقای موسوی در جلسه شرکت نکرده باشند .

پنجم احساس کردم رازی در این نامه پنهان است و به صورت نا محسوس به آن موضوعی که بین این 4 نفر وجود دارد اشاره شده .

ششم موضوع جلسه بسیار حساس است . و گویا اینان گروه هدفشان را انتخاب کرده اند . (آموزش و پرورش . افراد 7 تا 18 سال )

چند ماهی می شود که این نامه فکر مرا به خود مشغول کرده . حدسهایی زدم . احساسم این بود که مدیریت معاند با نظام حال که از سوی دانشجویان آنچنان مورد حمایت قرار نگرفت ،‌به فکر چاره ای کثیفت تر افتاده . اما مگر می شود فقط با حدس گفت و شنود .

این ماجرا قصه ی با غصه ی شبهایم بود تا اینکه با خبر شدم لایحه ای از سوی هیئت دولت به مجلس آمده مبنی بر اینکه مدارس دولتی به بخش غیر دولتی و اداره هیئت امنایی مبدل شود

... برایم جالب جلوه کرد که متاسفانه کمیسیون تلفیق مجلس با توافق دولت و برخی از نمایندگان طرحی را برای واگذاری “حداقل ۲۰ درصد از مدارس دولتی در طول برنامه پنجم را تصویب کرده بود!!!؟

 در فایلهای ذهنم یک راست به سراغ پرونده ی مجهول الوقوعی  رفتم که سوالات زیادی زیر آن بود و همه بی جواب. حال سوالاتم دو چندان شد .آیا ارتباطی بین آن نامه و این لایحه وجود داشت ؟ آیا هیئت دولت خواسته یا ناخواسته وارد یک بازی شده بود که نتیجه اش مشخص بود ؟باید بیشتر تحقیق کنم ...

 آنچه که در صفحه های وبلاگها و سایتهای خبری می دیدم چیزی جز تاسفی نبود که بر تاسفم می افزود .انگار هیچ خبری از اعتراض به این مساله نبود جز یکی دو نماینده مجلس و جنبش دانشجویی با غیرت و اگر دیگرانی بودند من عذر تقصیر دارم که مطلبی از ایشان ندیدم ...

به سراغ فرمایشات حضرت آقا رفتم . ایشان در دیدار معلمان سراسر کشور در 4 سال پیش چنین فرموده بودند:

مسائل مربوط به دستگاه آموزش و پرورش و همچنین مسائلی که حول آن شکل می گیرند، همیشه و در همه جا از حساسیتهای خاصی برخوردار بوده است. چرا که اگر کشورى بخواهد به عزت مادى، سعادت معنوى، سیطره‌ى سیاسى، پیشروى علمى و هر آرمان اجتماعی دیگر دست پیدا کند، باید به آموزش و پرورش به‌عنوان یک کار بنیادى و مقدماتى لازم بپردازد.و این حساسیت در حکومت اسلامی مضاعف خواهد بود؛ چرا که در نظام اسلامی، تزکیه و تعلیم نه تنها وسیله ای برای رسیدن به دیگر اهداف است، بلکه خود هدف و در نتیجه وظیفه و تکلیف حکومت خواهد بود.

 و یا دو سال پیش رهبر معظم  در بیانی در همین زمینه ودر مورد جایگاه معلم و تعلیم و تربیت می فرمایند” معلم، هویت جمعى دارد. ارزش معلم هم به خاطر همین هویت معلمىِ اوست که ما باید اقرار کنیم که روى این مسئله کم کار کردیم و عملاً تسلیم آن فرهنگ و جوى شدیم که براى معلم غیر از جنبه‏ى مادى قضیه یعنى قابلیت ارزش درس به پول ارزش دیگرى قائل نبودند. فرهنگ تمدن مادى این است؛ معیار ارزشگذارى عبارت است از قابلیت تبدیل هر چیزى به پول. معلم هم به همان اندازه‏اى که میتواند مستقیم یا غیرمستقیم پول‏ساز باشد، در آن فرهنگ به همان اندازه محترم است.”

حال استنباط می شود که به جایگاه تعلیم و تربیت که در نظام آموزشی مبنای آن مدرسه است با دید تجاری نگاه میشود . آقایان ادعا می کنند که بودجه با توجه به اصل سه قانون اساسی به مدارس داده می شود و تنها مدیریت آن به بخش خصوصی منتقل می شود . گاهی برای بستن زبان انتقاد به تاسیس مدارس در مناطق محروم اشاره می کنند.

آیا عقلهای سلیم خفته اند ؟ آیا مبرهن نیست اکنون که نظام آموزشی ما چهارستونش در سیطره ی حفاظت شده و کنترل شده ی حکومت است تکلیفش نارضاگونه است و هنوز هم نتوانسته ارزشهای انقلاب را آنگونه که شایسته است در تعلیم و تربیت کودکانمان نفوذ دهد ؟ چگونه می شود مدیریت را به دست کسانی داد که دیدگاههای بعضا متفاوت با نظام تعلیم و تربیتی حاکم داد و  انتظار حل این معضل را داشت ؟

مگر نه دانش آموزان  اصلی ترین سرمایه های جامعه هستند که به امانت می گیریم و بر این حسب نظارت بر آنان، اهمیت دو چندان پیدا خواهد کرد.

آری این لایحه امر پیچیده ای است که احتیاج به زمینه سازی قانونی و فرهنگی دارد و تا بستر نظارتی آن شکل نگرفته باشد، شتاب در واگذاری بسیار خطرناک خواهد بود. باید گفت مبهم و ناقص بودن شرایطی که اکنون در آیین نامه های موجود برای واگذاری مدارس ذکر شده است از مشکلات عمده در نظارت خواهد بود.
در دولت اسلامی، تزکیه و تعلیم از وظایف حکومت است که هیچ گاه نمی تواند از زیر بار آن شانه خالی کند. به تعبیر قانونی، آموزش و پرورش از امور حاکمیتی است که تحقق آن، مایه اقتدار و حاکمیت حکومت خواهد بود و دولت اسلامی در قبال آن وظیفه پاسخگویی دارد اما نگران کننده است که بخواهیم این جایگاه حساس و خطیر را به دست کسانی دیگر بسپاریم که ...

خوبتر بود برای ایجاد مشارکت مردمی ، مدارس را به مساجد پیوند می زدیم  و کرسیی را در هیئت اولیا و مربیان مدارس به مسجد محل اختصاص می دادیم تا همزمان با اجرای برنامه های هدفمند آموزشی و تربیتی که از سوی نظام مقدس جمهوری اسلامی مشخص می شود ،‌ توسط هیئت امنای مساجد، به آن عمق تربیتی مضاعف در راستای آموزه های دینیمان به دست متخصصان آن امر را می دادیم و از پتانسیل نیروهای متعهد در مساجد بهره می بردیم  نه آنکه تیشه برداریم و بر ریشه خود بزنیم ...


 
comment نظرات ()
 
 
سفر به سوریه
نویسنده : نسرین رضایی - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤
 

 

قسمت دوم

متاسفانه زمانی به این شهر رسیدیم که پاسی از نیمه شب گذشته بود و تمام جذابیت این شهر که در مراکز خریدش بود به این واسطه از بین رفته بود .

در مسجدی که متعلق به اهل تسنن بود نماز خواندیم و بعد از آن صرف شام و اینبار آماده شدیم برای گذشتن از مرز سوریه ...

نزدیک نماز صبح بود ...

اینجا مرز میان ترکیه و سوریه است ... ساعتی را آنجا بودیم . بعد از اقامه نماز باز هم این جاده بود که همسفر گرم و دلنشین بی قراریمان بود .

ساعت 11:30 به وقت سوریه بود که وارد دمشق شدیم . ..

آنچه در یک نگاه می شد به وضوح مشاهده کرد . اختلاف ظاهری بود که ساختمانها و خیابانهای این پایتخت با شهرهای ایران داشت . البته سبک ساختمانها منحصر به فرهنگ عرب و منطقه غرب خاورمیانه بود . ساختمانهایی بتونی و مقاوم اما انگار این کشور با قرن 21 فاصله ها داشت و گویی هیچ عجله ای برای رسیدن به آن نداشت .

وضعیت بهداشت در آن چندان مناسب نبود و از آن اصراری که شهرهای ترکیه جهت نزدیک کردن ظاهر شهرهایشان به غرب و پیشرفت و تجدد داشتند در اینجا خبری نبود .

خیابانها را گذراندیم تا به منطقه ی زینبیه وارد شدیم .

معمولا زائرانی که از مرز زمینی وارد سوریه می شوند در زینبیه مقیم و آنان که از مرز هوایی ،‌در اطراف میدان مرجع که به حرم حضرت رقیه نزدیکتر است ساکن می شوند .

 

شهر در این منطقه بافتی محقرانه و گویی رسیدگی به این قسمت خیلی کمتر از جاهای دیگر بود . جمعیت در آن بیشتر و در بدو ورود چهرای به هم ریخته و نامنظم به چشم می خورد .

بعد از توقف اتوبوس همراه با چمدانهایمان وارد خیابانی نسبتا باریک شدیم و در اواسط آن چشممان به هتلی تازه ساز و یا جدیدا باز سازی شده و نسبت به مابقی مرتب تر شدیم به نام الموسوی للاقامه . چند پله بالا رفتیم و دقایقی را در لابی هتل به منظور مشخص شدن اتاقها به انتظار نشستیم .

تقریبا با چهره ی همه ی همسفرهایم آشنا شده بودم و برخی را به نام می شناختم .جمعیت کاروان نسبتا کهن سال بود و به زحمت می شد چند جوان در آن یافت . به همین واسطه سعی می کردم علاوه بر کمک به جده خودم چند نفر از آنان را هم کمک کنم که البته همین امر موجب محبوبیت من در کاروان شد و احساس غربتی که داشتم از میانشان رفت .

... و اما سوئیت ما اتاقی سه تخته بود با یک پنجره بزرگ که همیشه روی آن را پرده ای قهوه ای پوشانده بود .

استراحت نکرده  غسل زیارت کردم و دوان دوان خودم را همراه جده ام به حرم حضرت رساندم . هیچ در اطرافم نمی دیدم . فقط انتهای خیابان گنبدی طلایی بود که مانند آهن ربا مرا بخود می کشاند .ساعت اذان بود و انگار اذان طور دیگری بود . اشک امانم نمی داد در مصلی جمعیت موج می زد . هر طور که بود جایی پیدا کردم و به نماز جماعت ایستادم . جده ام برای باز گشتن به خاطر ازدهام جمعیت بی قراری می کند و برگشتیم به هتل ...

یکی از همسفرهایم به نام افسون که تا پایان سفر همدم صمیمی من بود بعد از صرف ناهار و استراحت حدود ساعت 17 به سمت حرم حضرت زینب (س) مرا همراهی کرد .( افسون مقیم اصفهان بود ولیکن به عنوان خادم حضرت شاه رضا (ع) برادر امام هشتمین (ع) روزهایی را به خدمتگذاری در آن حرم به قمشه می آمد .)

... و اینبار کمی می توانستم به اطرافم دقت بیشتری کنم . بعد از گذشتن از خیابان باریک محل اقامت وارد شارع اصلی که در انتهایش گنبد طلایی دخت فاطمه (س) در حال طلوع بود شدم . در شارع اصلی دست فروشان امان از حرکت زائران می گرفتند  و اغلب به زبان فارسی با لهجه عربی آنن را دعوت به خرید اجناس چینی شان می کردند .مغازه های پارچه فروشی در دو طرف این خیابان قرارداشت و هیچ خودرویی اجازه تردد در آن را نداشت .

بعد از گذشتن از این خیابان وارد حرم دلربای عارفه آل محمد (ص) شدیم . در سمت چپ درب ورودی ، همان مصلیی بود که نماز ظهر را در آن بجا آوردم . در اینجا نمازهای یومیه ، دعای کمیل و ندبه و ... می خوانند و زمانی که مراسمی از آنچه گفتم درش برقرار نیست بسته است . از آن گذشتیم . چیزی که دل را قرار نمی داد صحن اصلی حرم بود . درست از درب ورودی می شد ضریح زیبا و دلربا را به تماشا نشست . هر چند که فاصله زیادی بود .

قدمهایم یارای حمل چشمان سنگین و بغض آلودم را نداشتند . دقایقی دق الباب کردم و بانوای کاروانهای ایرانی که در صحن مشغول مداحی بودند کمی دلم را سبک کردم و گامهایم را التماس می کردم تا به سمت ضریح جان جانان مرا ببرند .

چقدر غربت از آسمان می چکد ... باورم نمی شود که طلبیده شده ام ای دختر علی (ع) . درونم غوغا شروع به باریدن گرفت و انگار در آسمانهای مه آلود حرکت می کردم . هیچ چیز درک نمی کردم و با تار تار وجودم تنین  موسیقیایی صحنه بهت زده زندگیم را نجوا می کردم .

لبیک یا زینب کبری (س) ،‌لبیک ای قهرمان کربلا

 هر چه نزدیکتر می شدم گرمای جگر شاهد صحرای کربلا جگرم را پاره پاره می کرد  و من شرمنده تر از گام قبلیم حوس می کردم آب شوم و با تمام وجود از چشمانم بیرون بزنم آری تنها اشک بو د ،‌زلالترین و پاکترین عنصری که با خود داشتم . تا از چشمه سار وجودم قربانی این بزرگ بانوی آل رسول کنم . دوست داشتم فریاد بزنم تا آتشی  که در درونم شعله ور شده بود به آسمانها زبانه کشد . دوست داشتم زنجره از زنجیر زمان برکشم و تاریخ را در نوردم و چونان کنیزکان بی بی ،‌فدایی ولایت شوم . .. نیرویی مرا در صحن نگه داشته بود . انگار باید باورم می شد که بر کاخ ارغوان فام و زبرجد نشانی وارد شده ام که بلندایش عرش را پاره کرده بود و آنگاه دست بر سینه کوفتم و اذن دخولش را تلاوت کردم . سلول سلولم سوزش داشت عجیب  از آنچه تنها شیعه لمس می کند و می فهمد .

.

.

.

گامهایم سبکتر شد ...

 وارد حریم شدم

دست در پنجره های ضریح انداختم و قلبم چنگی زد بر قبرمیان ضریح و پنجره ها گشوده شدند ...

سر بر دامنی نهادم که پرورده ی دستان زهرا (س) بود . بیش از کوچکیم گریه کردم . اشکهایم انگار ارداه کرده بود تا ابد بر گونه ام بنوازد و دل نیز طبل زنان همراهش بود .

هیچ چیز دیگر برایم جذابیت نداشت .

اینجا انتهای دنیای من بود ...

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
سفر به سوریه
نویسنده : نسرین رضایی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
 

 

 

قسمت اول

 

 

پنج شنبه بعد از ظهر گرم خرداد ماه بود که عزم سفر به سمت دیار و موطنم کردم .

 ***

سفرم را می بایست از زادگاهم شروع می کردم . می بایست کودکیم را انگار با خود همسفر می کردم . انگار می بایست خاک موطن و زادگاهم را می بوسیدم و آنگاه رخت سفر می بستم .

***

شامگاه شنبه 22 خرداد بود ...

ساعت حدود نیم شب ...

این خنکای سرزمین نیمه کویری مادریم ،‌زادگاهم قمشه  بود که مرا بدرقه می کرد .

در خلائی سرد به گرمای آغوشی دعوت شده بودم که بر مصائبش بیست و اندی سال گریسته بودم .

آیا باید باور کنم ؟ در همهمه ی افرادی که آشناییت با آنها غریبه بود ،‌دیده بوسی ها و دست تکان دادنها ،‌التماس دعا گفتن و بوسیدن کسانی که تو را بیشتر در نا باوری سفرت کمک می کردند . ..

در چند صدمتری زمین گیج می زدم . زمین برایم جایی نداشت . انگار داشتم پرواز می کردم .

 انگار باید اوج گرفتنم را باور می کردم .

ثانیه ها مثل ساعتها می گذشتند تا اینکه با حرکت ماشین قلبم به تپش افتاد و نفسم به شماره ...

***

به نام خداوندی که منت نهاد و سلامتی و جوانی عطا فرمود و شاکرم که رخصت داده شد و روزیم قرار گرفت زیارت عمه سادات ،‌ام المصائب ،‌زینب کبری بنت رسول الله که سلام خدا بر او و بر خاندان مطهرش باد .

حکمتش در چیست ؟

لطف و اراده ی الهی مرا به عنوان زائر اسوه صبر و مقاومت و شکیبایی و حضرت رقیه نازدانه امام حسین (ع) برگزیده و اولین زیارت من بعد از امام هشتمین و خواهر بزرگوارشان حضرت فاطمه معصومه (س) بارگاه عارفه ،‌فاضله ،‌رشیده ،‌عالمه ی کامله حضرت زینب (س) بود .

بی شک اسباب سفرم را دعای دوست بزرگوار و صمیمیم که ماهها پیش شرف حضور به بارگاه حضرتش را داشت و نائب الزیاره ام بود و دعای خیر پدر و مادر دلسوز و فداکارم و مرحون اندک کمکم به جده ام در زمان نقاهتش می دانم . باشد که به واسطه نائب الزیاره والده مکرمه ام و ابوی بزرگوارم این زیارت مورد قبول حق واقع گردد.

فالله خیر حافظا و هو الرحم الرحمین

جاده ای صاف و ممتد بود که از کنار چشمانم شتابزده می گذشت و گیسوان سیاه شب بر دشتها سایه انداخته بود ،‌اما می شد کوهها را دید و هوا را لمس کرد ،‌ستاره ها را چید و صدای حرکت را شنید . اینها نشانه های بیداری من بود تا زمان بیداری

...

نماز صبح را در مجتمع مهتاب بعد از شهر قم خواندیم و صبحانه را حدود ساعت صبح در پارک زیبایی ما بین تهران و کرج نوش کردیم .

مسیر ما از تهران می گذشت و تصمیم گرفتم در راه بازگشت ، همینجا نقطه پایان سفرم باشد .

از قزوین که گذشتیم و تاکستان مهمان زنجان بودیم برای اقامه صلاه نیمروز و صرف طعام . میانه و بستان آباد در ادامه راه منتظر ما بودند تا تبریز رونمایی کرد . شهری بزرگ و وسیع و در عین همین احوالات مدرن . برجها بر زمین کوفتته شده و بر زیبایی آن چندان افزوده . آب و هوایی در آن فصل معتدل و دلنشین . تبریز که رهایمان کرد ، عصرگاهان را در شهر صوفیان گذراندیم . ساعتی برای رفع خستگی راه و تمدد قوا لازم بود تا بتوانیم مرند و ماکو را به قصد مرز بازرگان طی کنیم ...

در مرز نماز بود و شام . ساعت 23:30 بود که اقامتی نسبتا کوتاه کردیم تا مراحل گذر از مرز محیا شود  و زمان در ایران یک و نیم ساعت پیش تر از ترکیه بود . با هر مصیبتی بود از مرز گذشتیم و ساعت به مرز 5 بامداد نزدیک شد ...

***

در یکی از اتراق گاههای بین راه به مشقت وضویی ساختیم و نمازی گذاردیم .

بعد از اینکه از مرز گذشتیم تازه داشت باورمان می شد که کشورمان چه نعمتهایی را ارزان ارزانی می کند...

اولین شهری که در ترکیه در مسیرمان بود دوغو بایزیت بد .  شهری که امام خمینی بعد از تبعید بر آن قدم گذاشته بود و بعد از این شهر خواب مرا در ربود .

صدای دریاچه وان بود که از خواب اتوبوسی بیدارم کرد . اینجا دریاچه وان است . خداوند انگار که نقاشی کرده بود این دریاچه را . بسیار زیبا و البته مدیریت توریستی و گردشگری ترکیه هم الحق زحمت کشیده بود و دریاچه در حاشیه شهر آدل جواز واقع بود . چیزی که در این کشور چشم نواز است نظم در زراعت و منابع گردشگریش است . صبحانه را مهمان دریاچه بودیم.

دریاچه آرام بر ساحل دستی می کشید و دوباره ... گویی خسته نمی شود . سنگهای کف دریاچه با تو حرف می زدند . آسمان صاف بود و این پاهای من بود که دل به امواج کوتاه سپرد و تر شد .

از جاده ای نسبتا باریک دریاچه را دور زدیم و آنگاه مزارع طلایی گندمزار تا چشم کار می کرد خودتمایی می کردند . انگار از دریاچه ی آبی به اقیانوسی طلایی راه یافته بودی . خانه های ترکیه در شهرها آپارتمانی و اغلب با تمایی از سیمان پوشیده و با رنگهای شاد رنگ آمیزی شده اند .

در مصافت بین شهرها نمایشگاههای خودروسازی شرکتهای بزرگ در امتداد هم قرار داشتند و محصولات خود را عرضه می کردند.

بتلیس هم به پیشواز ما آمد . شهر جالب و دیدنی بود . این منطقه بی شباهت به آب و هوای سبز شمال ایران نبود . کوچه هایش همه سنگفرش و نزدیکی فرهنگی را احساس می کردم . سیلوان ،‌دیابکر ،‌سیروک و بالاخره سانی اورفا . سرزمینی که ابراهیم نبی در آن متولد شده و امتحان شد.

***

در مکانی روبروی پارک ایرانیان خودرو متوقف شد و برای دیدن این مکان معنوی قدری می بایست پیاده روی می کردیم . پارک زیبایی بود و توریست های بسیاری را با مذاهب و فرهنگهای متفاوت در خود جای داده بود .

چمن ،‌درخت ، دریاچه های دست ساز و کوه همه در یک صف بر زیبایی این قسمت می افزودند و حکایت بر بی نظیری و یکتایی خدا داشتند .

گنبد و مناره هایی بلند در نزدیکی کوه سخره ای ،‌منجنیق هایی که با آن آتش به سوی ابراهیم پرتاب کرده بودند که همان آتش گلستان شد و سر سبزی امروز این منطقه روایت از این واقعیت است .

چه کسی هست که داستان گلستان شدن آتش بر خلیل الله را نداند . اینجا همانجاست که خداوند قدرت خود را نمایان کرد . اتکال و اعتماد به خداوند نتیجه ای جز نمایش قدرت آفریدگار و رفاقت خالق را نمی بایست .

از دربی وارد شدیم بعد از گذشتن از یه راهروی سه متری وارد محوطه ای که سقفی کوتاه داشت شدیم . سالنی حدودا 100 متری که در انتهای آن شیر آبی به منظور وضو گذاشته بودند . در دل این فضا درست روبروی درب ورودی غاری کوچکتر در ارتفاع یک و نیم متری پایین تر از آنجایی که ایستاده بودم وجود داشت که باشیشه پوشانده شده بود و گویا زادگاه پیامبر دوست بود . در محوطه ی غار مانند بیرونی نماز خواندیم و بازگشتیم و خداوند را به ابراهیم نبی قسم دادیم که آمرزشش را روزیمان کند .

در اینجا قیت اقلام از میوه گرفته تا پوشاک کمی گزاف بود . به ما گفته بودند که شهر بعدی مرکز خرید ایرانیان است . شهری به نام قاضی انتپ.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 



كد آهنگ

كد موسيقی